so:text
|
زیباترین آدمی بود که تا امروز روی زمین زیسته. شصت سال دیگر هم زنده گی کردهام، تنها به این امید به صورت مردها نگاه کردهام تا شاید یک وقتی یک ذره شباهت با او را ببینم. اما افسوس که امکانپذیر نبود. خداوند در او شاهکار خود را خلق کرده بود، گرچه شاهکار خالق خود را قبول نداشت. آه، بله. شاید هنوز هم عاشقش باشم. شاید این چشمان من بود که این همه زیبایی در او میدید نمیدانم و اهمیتی هم نمیدهم؛ ولی از آن به بعد، از همان نگاه اول فهمیدم که هرگز مرد دیگری در زندگی من نخواهد بود و اینکه هیچ چیز به جز او هرگز نه برایم مهم است نه وجود دارد. … شصت سال از آن روزها مسن ترم و تمام این سالها را در تنهایی به سر بردهام؛ تمام زیباییهای این جهان را از آثار کارپاچو گرفته تا جوتو، و از کاپری تا درهٔ شاهان، همه را دیدهام و سعی کردهام تا چیزی را پیدا کنم که جای خالی او را بگیرد… اما تا امروز موفق نشدهام. من عاشق شدم، همین و بس ـ تا ابد. (fa) |